یکشنبه20اسفند1391
سلام گل من! دلم برات یه ذره شده. صبح تو ماشین از خواب پریدی و از من خواستی بغلت کنم. خیلی تو بغلم آرومی. بعد چند روز امروز رفتی مهد امیدوارم بهت خوش بگذره. آخر هفته پیش مامان حاجی اومد خونمون یا به قول تو مامان خاجی. این روزا اسمش مامان حاجی رو کامل می گی و اون رو به این اسم صدا میزنی. کلی با مامان حاجی دوست شدی و تا بنده خدا می خواست غذا بخوره میرفتی کنارش می ایستادی و دلت می خواست از دستش غذا بخوری. آخر هفته کمی خونه تکونی کردیم البته با مشقت فراوان. من و بابایی مشغول تمیز کردن بودیم و شما هم مثلاً توسط دایی بهزاد مهار میشدی. البته اکثر وقت یه دفعه میدیم یا پایین نردبونی یا کنار بابایی در حال شیطنت. خلاصه آخر هفته به کار و مهمون داری گذشت. خیلی خسته شده بودم. دیروز هم نیومدم سرکار. تو هم تو خونه کلی حال کردی. دیشب مامان حاجی رفت خونه دایی ایرج و ما باز تنها شدیم. وقتی اونا رفتند هی می گفتی: دایی بزاد رفت؟ مامان خاجی رفت؟
اینم از ماجرای آخر هفته ما. دلم می خواد همیشه شاد باشی عزیزم.




یکشنبه20اسفند1391
